تبليغاتX
گل رز من
عشق را با خون نوشتند
 خدا نگه دار
سلام  به همه دوستان از گل بهترم  که تو این مدت من و مورد عنایت قرار دادن و با سر زدن و نظراتشون همیشه کمکم بودند

این  پست آخره  و اینو زدم که از همه خداحافظی کنم

تو این مدت چیزهای زیادی یاد گرفتم و خوشحالم که جایی بود تا بتونم  حرفامو هر چند از زبان دیگران  بنویسم

از اینکه تو این مدت تحملم کردید ممنونم

خدا نگه دار

|+| نوشته شده توسط گل رز در سه شنبه 19 خرداد1388  |
 تنهایی

 

 

...که دیگر نباشم

 

 

يابان در تنهايي خود غرق است

و نگاه منتظرش بر رهگذريست

كه ناداني به او جرأت داده است

تا بر سنگفرش صبورانه قدم بگذارد

خانه در تنهايي خود غرق است

و حضور ره نوردي را مي نگرد

كه گامهايش لحظه اي

سكوت سنگين خانه را شكسته است

آسمان در تنهايي خود غرق است

و گذار پرنده اي را مي خواهد

كه بال افشان آغوش فروبسته او را بگشايد

و من در تنهايي خودم غرقم و به روزي مي انديشم

كه ديگر نباشم

 

پیمان آزاد

مجموعه ذهن مصلوب ۱

|+| نوشته شده توسط گل رز در جمعه 15 خرداد1388  |
 یا روح الله

 

 

چه دلهای مرده ای که به ظهور حضرت روح الله (ره) زنده شد

تا ساکنان سرزمنهای گمشده و نامهای از یاد رفته باور کنند که

مهدی موعود (عج) یگانه منجی عالم بشریت خواهد آمد و مسیح

دلهایی خواهد شد که نور خدا را می جورد.

 

 

 

 

و اینگونه خداوند خاطر خسته ی دلشدگان خمینی (ره) را به وجود

نازنین سیدی دیگر از سلاله زهرا(س) مرحم نهاد.

عاشقان خمینی (ره) و جود او را در نفوس قدسی امام خامنه ای باز یافتند

و سایه ولایت علی(ع) را بار دیگر بر سر خویش گسترده دیدند تا همچنان

حماسه ی  حسین (ع) را زنده بدارند.

 

برگرفته از اینترنت

|+| نوشته شده توسط گل رز در پنجشنبه 14 خرداد1388  |
 دير آمدي

از شهر گرفتم ره صحرا تو نبودی...

 

 

 

رفتم ز پي ات درهمه دنيا تو نبودي

از شهر گرفتم ره صحرا تو نبودي

دنبال تو گشتم چه بسا باغ جهان را

گل بود ولي در بر گل ها تو نبودي

يک شب همه شب ديده ي من سوي فلک بود

من بودم و مه بود و ثريا تو نبودي

با عشق تو پروانه شم بر سر گل ها

ماهي شدم و در دل دريا تو نبودي

در شهر خيالم چه بسا گشتم و گشتم

خوبان همه بودند در آنجا تو نبودي

يک شب اگرم بود سري بر سر بالين

در آينه ي روشن رويا تو نبودي

چون دور جوانيت گذشت آمدي از در

اي واي تو بودي برم اما تو نبودي

 

 

مهدی سهیلی

|+| نوشته شده توسط گل رز در سه شنبه 12 خرداد1388  |
 میلاد

 

 

میلاد

 

هر چیز از یه جایی آغاز میشود!

از پایان انگاره ها!

چندی از اتفاق نمیگذرد!

نگاه کنید!

این همه منظومه های بی نظم،

دودها خون بنفش سیاراتند

و گازها رویاهای سرگردان هر گدونه!

خیز یا کریم،

چشم گرد گربه و شوری نمک!

میخواستم امروز شعری ساده بنویسم!

به سادگی همین شیشه شفاف سبز

و یخ چال سفید!

 

 

 

نه تو ایمان داری،

نه من ...

تنها با آمدن نوزادی

خدا به خانه ما خواهد آمد!

 

 

 

حسین پناهی

دفتر د وم

افلاطون کنار بخاری

|+| نوشته شده توسط گل رز در یکشنبه 10 خرداد1388  |
 ماجرای تلخ گل

 

یا ام ابیها ...

 

باغ از يك سو در آتش، خرمن گل يك طرف
غنچه ى نشكفته يك سو، دامن گل يك طرف

مى زند آتش به جان بلبل حسر نصيب
غارت گلچين ز يك سو، چيدن گل يك طرف

شعله در باغ ولايت سر كشيها كرد و، سوخت
غنچه ى را پيراهن از يك سو، تن گل يك طرف

اى دريغا در ميان شعله هاى كينه سوخت
غنچه را تن يك طرف، پيراهن گل يك طرف

بلبل پر بسته را از باغ بيرون مى برند
خس ز يك سو، خار يك سو، دشمن گل يك طرف

مى زند اين تازيانه، مى زند آن با غلاف
قنفذ از يك سو، مغيره، دشمن گل، يك طرف


يك طرف، بيشرمى آتش بيار معركه
ماجراى تلخ سيلى خوردن گل، يك طرف

يك طرف، بر روى نازكترز گل سيلي زدن
ديدن بر روي خاك افتادن گل ، يك طرف

يك طرف گستاخى گلچين و ظلم خار و خس
سوختن از بعد پرپر كردن گل، يك طرف

عاقبت دست خدا را اين محن از پا فكند
كشتن گل يك طرف، سوزاندن گل يك طرف

طاقت از دست تماشا برد در آن گيرو دار
شعله از يك سو، به خون غلطيدن گل يك طرف

در ميان دودها و شعله ها پيچيده بود
ناله ى بلبل ز يك سو، شيون گل يك طرف

محمد علی مجاهدی

|+| نوشته شده توسط گل رز در چهارشنبه 6 خرداد1388  |
 بی تو ... با تو

 

 

 

آن روز با تو بودم

 

امروز بي توام

 

 

آن روز كه با تو بودم

 

- بي تو بودم

 

امروز كه بي توام

 

- با توام

 

 

حمید مصدق

 

|+| نوشته شده توسط گل رز در سه شنبه 5 خرداد1388  |
 شهر من

 

ازادی خرمشهر مبارک

 

تقدیم به شهدای آزادی خرمشهر
 
 
 
 

شهر من، ای شهر پیكر سوخته!

 

باغ و بستانت سراسر سوخته

 

 

با سموم بادها بر دامنت

 

بید بندهای تناور سوخته

 

 

خاطرات سبز تو دیریست دیر

 

با شقاقی های پرپر سوخته

 

 

روی دشت سینه خونین تو

 

سرو پژمرده، صنوبر سوخته

 

 

زنبق و یاس و گل و نسرین تو

 

در هجوم باد صرصر سوخته

 

 

ایستاده بر فراز شانه ات

 

نخل قد افراشته سر سوخته

 

 

در كنارت مادر از داغ پسر

 

خواهر از داغ برادر سوخته

 

 

در دل و در سینه و پهلوی تو

 

دشنه و شمشیر و خنجر سوخته

 

 

از فراق سینه سرخان شهید

 

اشك در چشم كبوتر سوخته

 

 

نغمه هایت در گلو خشكیده است

 

مثل پروازی كه در پر سوخته

 

 

نی شگفت از غصه ات در آسمان

 

گز هزاران مهر و اختر سوخته

 

 

غم مخور ای قهرمان شهر نجیب!

 

دشمنان را می به ساغر سوخته

 

 

قهرمانان تو جاویدان شدند

 

دشمنت با قهر داور سوخته

 

 

سبز می گردی در آغوش بهار

 

 

این بهارستان پیكر سوخته!

 

 

 

                                                                                              سیمین دخت وحیدی

|+| نوشته شده توسط گل رز در یکشنبه 3 خرداد1388  |
 عشق ... دوست داشتن

 

 

خدایا به هر دوست میداری بیاموز که

 

 عشق از زندگی کردن بهتر است

 

وبه هر که بیشتر دوست میداری بیاموز

 

دوست داشتن از عشق برتر

 

|+| نوشته شده توسط گل رز در شنبه 2 خرداد1388  |
 سفر

 

 

سفر

 

 

پس از لحظه هاي دراز

 

بر درخت خاكستري پنجره ام برگي روئيد

 

و نسيم سبزي تار و پود خفته مرا لرزاند .

 

و هنوز من

 

ريشه هاي تنم را در شن رؤ ياها فرو نبرده بودم

 

كه براه افتادم .

 

***

 

 

پس از لحظه هاي دراز

 

سايه دستي روي وجودم افتاد

 

و لرزش انگشتانش بيدارم كرد .

 

و هنوز من

 

پرتو تنهاي خودم را

 

در ورطه تاريك درونم نيفكنده بودم

 

كه براه افتادم .

 

***

 

 

پس از لحظه اي دراز

 

پرتو گرمي در مرداب يخ زده ساعت افتاد

 

و هنوز من

 

در مرداب فراموشي نلغزيده بودم

 

كه به راه افتاد

 

***

 

 

پس از لحظه هاي دراز

 

يك لحظه گذشت

 

برگي از درخت خاكستري پنجره ام فرو افتاد

 

دستي سايه اش را از روي  وجودم  برچيد

 

و لنگري در مرداب ساعت يخ بست

 

و هنوز من چشمانم را نگشوده بودم

 

كه در خوابي ديگر لغزيدم .

 

 

سهراب سپهری

از مجموعه زندگی خوابها

 

 

|+| نوشته شده توسط گل رز در چهارشنبه 30 اردیبهشت1388  |
 دادگاه آدم

 

 

 

 

نامت چه بود؟ آدم

 

فرزند؟ مرا نه مادریست و نه پدربنویس اول یتیم عالم

 

محل تولد؟ بهشت پاک

 

محل زندگی : زمین  خاک

 

قد؟ روزی چنان بلند که همسایه ی خدا، اینک به قدر سایه بختم بر روی خاک

 

روز تولد؟ در جمعه ای به گمان روز عشق پاک

 

رنگ؟ اینک فقط سیاه، از شرم اینهمه گناه

 

وزن؟ نه آنچنان سبک، که پرواز کنم در هوای دوست و نه آنچنان سنگین که بنمانم براین زمین

 

جنس؟ نیمی ز خاک و نیمی هم از خدا

 

شغل؟ در کار کشت امید بر روی خاک

 

شاکی؟ خدا

 

جرم؟ چیدن میوه* از درخت وسوسه

 

ترسیده ای؟ بلی

 

از چه ؟ که شوم اسیر وسوسه های خاک

 

آیا کسی به ملاقاتت آمده؟ بلی

 

چه کسی؟ گاهی فقط خدا

 

داری گلایه ای ؟ دیگر گله نه ولی...

 

ولی که چه؟ حکمی چنین آن هم به یک گناه؟!!!

 

دلتنگ گشته ای؟ زیاد

 

برای کی؟ تنها فقط خدا

 

آخرین دفاع؟ میخوانمش چنانکه اجابت کند دعا...

 

 

 

برگرفته از مجله رایانه خبر

 

* در متن نام سیب اورده شده بود

|+| نوشته شده توسط گل رز در شنبه 26 اردیبهشت1388  |
 السلام علیکم یا اهل بیت النبوه

 

 

فاطمیه آمد و محزون شدم

 

از غم لیلی حق مجنون شدم

 

فاطمیه ناله ها دارد به دل

 

فاطمیه لاله ها دارد به گل

 

فاطمیه صد برائت میدهد

 

فاطمیه درس شجاعت میدهد

 

فاطمیه قصه سوز علی

 

غصه هفتاد و پنج روز علی

 

فاطمیه ماه خون ماه غم است

 

فاطمیه صد محرم ماتم است

 

 

 

هیئت فاطمیه (س)

 

|+| نوشته شده توسط گل رز در شنبه 19 اردیبهشت1388  |
 شهادت حضرت زهرا(س)
چون خبر شهادت حضرت زهرا در مدینه منتشر گردید، شیون از خانه‌های

 مدینه بلند شد، و مردم جمع شده بودند و گریه می‌كردند و انتظار بیرون

 آمدن پیکر حضرت را می‌كشیدند. پس ابوذر بیرون آمد و گفت: بیرون آوردن

 آن حضرت را به تأخیر انداختند، پس مردم متفرق شده، برگشتند. چون

پاسی از شب گذشت و دیده‌ها به خواب رفت، جنازه را بیرون آوردند،

 امیرمؤمنان و حسن و حسین علیهم السلام و عمّار و مقداد و عقیل و زهیر

 و ابوذر و سلمان و بریده و گروهی از بنی‌هاشم و خوّاص آن حضرت، بر آن

 بانوعلیهاالسلام نمازگزاردند و در همان شب دفن كردند. حضرت علی علیه

 السلام بر دور قبر آن حضرت هفت قبر دیگر ساخت كه ندانند قبر آن بانو

 علیهاالسلام كدام است.

 

 

سایت تبیان

 

 

|+| نوشته شده توسط گل رز در پنجشنبه 17 اردیبهشت1388  |
 راز شب

 

شب و راز  بندگی حق

 

ستاره ها یکی یکی آسمان را روشن می کنند و آسمان ستاره باران میشود.

بوی خوش نیاز از رازهای بندگی است.

نیاز به معبود، نیاز به توجه معبود، نیاز به نگاه مهربان معبود.

البته او به همه از سر لطف نگاه میکند. ولی چه قدر پاسخش را میدهیم؟؟

شب است و خلوت رازگویان به خدای یکتا.

شب است و آرامش زمینیان برای بندگی حق

شب است و سکوت شب است و اشکهای در چشم حقله زده

شب است و حنجره های بغض آلود از گناه پشیمان

شب است و شکر بندگی

 

پروردگارا ! ما را نیز چنین کن

آنطور که تو میخواهی

آمین یا رب العالمین

 

 

گل رز اسفند 87

|+| نوشته شده توسط گل رز در جمعه 11 اردیبهشت1388  |
 عقیله بنی هاشم

عقیله

به دنیا که آمد رفتند پیش پدر تا اسم اولین دختر خانواده را او بگذارد. گفت:"این کار جدش است نه من" صبر کردند تا پدر بزرگ از سفر برگردد. پیامبر(ص) آمد دختر را دید بعد حالش دگرگون شد همه فهمیدند ماجرا از چه قرار است پیامبر گفت:" فرشته خدا برایم پیغام آورده که خدا نام زینب را برای این دختر برگزیده است" اسم او هم از آسمان آمد مثل اسم برادرانش.

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

6 ساله بود که مردم را با زبان و حافظه اش شگفت زده کرد. مینشست و خطبه ی معروف مادرش در روزهای آخر درباره فدک و غضب ولایت علی (ع) برای بقیه میخواند: خطبه هم سخت بود هم طولانی. اما همه آنهایی که بعدها خطبه را نوشته اند. آن را به روایت دخترک 6 ساله ی فاطمه نقل کرده اند.

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com 

میانه اش از همان اول با برادر خیلی خوب بود.

وقتی برادر را نمیدید بی تابی میکرد و وقتی کنارش بود آرام میگرفت. هر وقت میرفت دیدار برادر امام (ع) به احترامش بلند میشد و میرفت طرفش. با احترام می نشاندش و بر میگشت سر جایش.

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

 

عبدالله -پسر جعفر طیار- آمده بود خاستگاری. برای قبول عقد هیچ شرطی نگذاشت جز این یکی " هیچگاه مانع از همراهی من با برادرم -حسین- نشو" در کربلا خودش با دو پسرش -عون و محمد- همراه امام حسین(ع) بودند.

 

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

کارش در مدینه معلمی بود. کلاسهای درسش بین همه اعراب، زبانزد بود. زنان می آمدند پای درسش می نشستند تا احکام و علوم اسلامی را از او یاد بگیرند. آنقدر دانشش زیاد بود که به او می گفتند "بانوی خردمند" معروف شده بود به عقیله، عقیله بی هاشم.

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

 

6ساله بود که مادرش را از دست داد. 35 سالگی با شهادت پدر و 45 سالگلی با فراق برادر بزرگتر همرا بود در 55 سالگی حادثه کربلا و مرگ نزدیک ترین عزیزانش را دید و سال بعد در دمشق ا زدنیا رفت.

 

برگرفته از مجله همشهری جوان شماره 208 صفحه 50

 

روز میلاد عمه سادات

 

 و روز 

 

 پرستار مبارک

 

 

 

|+| نوشته شده توسط گل رز در پنجشنبه 10 اردیبهشت1388  |
 
 
بالا